تبليغاتX
عشق

زندگی بی عشق ، هرگز

رضا موتوری
رضا موتوری

خيلي وقت پيش بود كه ديدمش .خيلي وقت بود كه با هم بوديم.
زمان اين وسط نقشي نداشت . فقط امروز مهم بود فرداي امروز.

عاشق همديگه بوديم .. ولي بيشتر همديگرو دوست داشتيم ..
مال همديگه بوديم ولي بيشتربرا همديگه ديگه بوديم...
----
يه جعبه قرص هميشه همراش بود ...هر از گاهي دو تاشو ميخورد ..
چند بارم حالش بد شد ... رنگ و روش مي پريد و سرشو بين دو تا دستاش مي گرفت .

هر بارم که در باره قرص و مريضيش مي پرسيدم درست جوابمو نمي داد ...
آخرين بار که پرسيدم گفت :
تر خدا اين مسئله رو وارد دوستيمون نکن ... تو فک کن من سالم ِ سالمم ... قول بده که ديگه چيزي راجب اين موضوع نپرسي.

اين و که گفت جا خوردم ... دلم براش سو خت .
ماس ماليش کردم و گفتم :
فقط اين وسط يه چيزه که بايد روشن بشه تا من خيالم راحت بشه ؟
گفت:چي؟
گفتم : ايدز که نداري ؟
( حالت خانم معلما رو گرفت و گفت :)
عزيزم تو که ميخواي آدم بشي ؟
گفتم : اجازه خانوم معلم ! بزودي
گفت : نه من که چشم آب نمي خوره .

هميشه انگشتاشو تو انگشتام قفل ميکرد و محکم فشار ميداد .
هميشه تو چشماي خوشکلش غم بود و رو لباي غنچش خنده .
هميشه موقعه خدافظي همديگرو بغل ميکرديمو مي بوسيديم .
يه بار بيشتر دعوامون نشد اونم سر پول ميز شام بود .اونم قرار شد هر شب يه نفرمون حساب کنه .
اون شب بعد از شام رسوندمش خونه .قرارمون شد فردا صبح ساعت 10 .
ساعت 9:30 زنگ زد و گفت حرکت کن بيا .
9:51 سر جاي هميشگي بودم .
عجيب بود که نبودش . هميشه زودتر ميومد که دير تر نمي يود .
زنگ زدم گفت : اومدم ؛ اومدم وقط کرد .
ساعت 10:20 دقيقه بود .دوباره زنگ زدم گوشيش خاموش بود ... تعجب و نگراني رعشه انداخت تو بدنم .
ماشينو رو شن کردم .همين که کلاچو گرفتم .از اون سر خيابون يه آمبولانس پيچيد تو .
ترس بود که ريخت تو تن و جونم . آمبولانسو نيگا ميکردم. خدا خدا ميکردم که چهار راه و رد کنه و بره .(يا خدا .. يا خدا .. يا خدا )
سر چهاراه که رسيد پيچيد طرف خونه نازنين .
بي اختيار ماشينو روشن کردمو پشت سر امبولانس راه افتادم.
همون مسير هر شبي و ميرفت همون مسيري که هر شب نازنينو مي بردم خونه .
دستو پام يهو شرو کرد به لرزيدن . مثل موقع هايي که دعوام ميشد .دو تا کوچه ديگه مونده بود به خونشون .
عضلات بدنم منقبض شده بود .
يه کوچه .
با هزار زورو مکافات ماشينو نيگه داشتم .
سر کوچشون واساده بودم اما جرات اينکه سرمو برگردونم و داخل کوچه رو نيگا کنم و نداشتم .
فقط ميشنيدم .صداي زجه زدن يه زن بود . صداي هق هق يه مرد بود .
انگار همشون از قبل منتظر امروز بودن .
انگار که از قبل خبر داشتن که امروز قرار ِ اينجوري بشه .
جز من
همه چيو از بالا ميديم.
خودمو مي ديدم که پشت رل خشکم زده بود .مامان نازنين که زن همسايه زير بغلشو گرفته بود و دوتايي زار مي زدن .
باباشو که به نر ده ها تيکه کرد بود و گريه ميکرد .

آخر از همم نازنين بود
نازنين بود که خيلي ناز خوابيد ه بود .
نازنين بود که خيلي نازتوي ملافه سفيد پيچيده شده بود .

چشمام انقد خيس بود که جاييو نمي ديد.
حرکت کردمو رفتم سر قرار منتظر شدم .
آخه قول داده بودم .

الانم هر پنجشنبه با 4 تا دونه گل سرخ ميرم پيشش . بعد از يه فاتحه کلي با هم دردل مي کنيم .

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386 ساعت 11:31  توسط وحید  |